محل تبلیغات شما

روی مبل دراز می‌کشم، جسمم غرق در خواب اما ذهنم یاری نمی کند. کنار پایم، گوشه‌ی مبل گیلی» خوابیده است. این روزها زیاد می‌خوابد و عجیب خوابیدنش آدم را به هوس خواب می‌کشاند. کمی که گذشت می‌آید و با نگاه همیشه مرددش روی پایم جای خوابش را پیدا می‌کند. همیشه همینطور است. اول شروع می‌کند به لیسیدن خودش. تمیز که شد نگاهی خمار به من می‌کند که: توروخدا انقد زود پا نشو دیگه. بزار یه ساعت بخوابم رو پات. بدخوابم نکن لطفاً!»

من خواب و بیدارم. از بالا به این صحنه که نگاه می‌کنم دلم غنج می‌رود. دستم را می‌گذارم روی دستش. انتظار دارم دستش را بکشد یا اصلاً راهش را بگیرد و برود همان جای قبلی کز کند. اما خوابالوتر از این حرف‌هاست. با چشم نیمه‌باز نگاهم می‌کند که جلوتر از خط قرمزش نروم. نمی‌روم. او هم چانه گرم و نرمش را می‌گذارد روی دستم. ذوق می‌کنم، اما نمی‌خواهم خوابم بپرد. باز خودم را از بالا تصور می‌کنم. چه قاب قشنگی. چقدر با این موجود بی‌زبان احساس نزدیکی می‌کنم. می‌خوابم. نمی‌دانم یک ربع یا نیم‌ساعت.

حالا جایش روی پایم داغ است و سنگین. با صدای گوشی بیدار می‌شوم. بچه‌های گروه هستند. دارند راجع به دورهمی امشب حرف می‌زنند. مجبورم بروم دستشویی. کلی ناز و نوازشش می‌کنم که یهو از خواب نپرد و قلبش مثل گنجشک تندتند نزد. اما با ناز و نوازش هم بیدار نمی‌شود و بیشتر خودش را وا می‌دهد روی پایم. اما مثانه‌ام که سرش نمی‌شود. مجبورم پا بشوم از جایم.

همینطور که آروم از پایم بلندش می‌کنم می‌شنوم که می گوید: یعنی یه ربعم اختیار مثانه‌تو نداری؟!» قربون‌صدقه‌ش می‌روم تا به دستشویی برسم.

ما، عروسکهای خیمه شب بازی

خواب های یک رُبعی نیمروز

روی ,می‌کنم ,خواب ,می‌کند ,پایم ,ناز ,روی پایم ,می‌کند که ,از بالا ,ناز و ,است و

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

کاغذ ستاره البرز