امروز صبح وقتی که هنوز تو رختخواب گرم و نرمم کش و قوس میدادم که از جام بلند شم، با چشمهای نیمه باز، اینستاگرام رو باز کردم و اولین پست این بود: بنیزین گران شد.» کمی رفتم پایینتر متوجه شدم به سه هزار تومن رسیده. شوکه نشدم، چون کاملاً معلوم بود از همون موقع که گفتن کارتهای بنزین رو استفاده کنید. اما خب، تلخه. کمی پستها رو بالا و پایین کردم که دیدم نه خیر. درسته.
اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که حالا باید دیگه از چیها بزنم که این قضیه بهم کمتر فشار بیاره؟
همیشه موقع سختیها این مکانیسم دفاعیم فعال میشه. حالا که این ضرر پیش اومده، میشه فلان کار رو کرد. حالا که فلانی رفته، من میتونم این کارا را بکنم. ». میگذارم فکر و خیالم هرجا خواست بره. وقتی به عمقش نگاه کردم، نگران خودم نبودم. نگران ا» بودم که بیکاره. و با این بیکاری همینطور هزینههای زندگی بالا می ره. آدمهای درسخواندهای که باید بیکار بمانند. چون کارخانهها خوابیدهاند. حتی بیمهشان دیگر درست رد نمیشود. بعد از رسانهها راجع به چندهمسری میشنوی.
دیروز کتاب داستانهای ن جلال آل احمد را میخواندم که چقدر فقر بیداد میکرد. احساس کردم خیلی به آنها سالها داریم نزدیک میشویم که باید برای خرید یک لاک پسانداز کنیم!
چشمهامو میبندم و فکر میکنم. خب. نهایت می خوام سی سال دیگه زندگی کنم. خداروشکر بچه ندارم نگران آیندهش باشم. و هزار جور فکر حاضر و آماده که این وقتا میاد سراغم آرومم کنم.»
دلم ناشتا هوس سیگار کرده اما یادم میاد که حتماً سیگار هم گرانتر میشود. از اینستا هم میآم بیرون که نکند اینترنت زیاد مصرف شود با آن طرح داخلی و خارجی مضحکشان. به هر جایی که نگاه میکنی میبینی که سرت دارد کلاه میرود از اینترنت بگیر، تا پول شارژ و خرید مسکن و ماشین و بنزین و. راست می گفتند البته حبابه! ما ساکنین طبقه ضعیف در این حبابیم. و خواهیم ماند.
سعی میکنم چشمهامو ببندم. بوی عطر چای رو بالا بکشم. به صدای بارون گوش بدم که یکسره از شب داره میباره. به گیلی نگاه کنم که وجودش پر از آرامشه. دلم میخواهد به دنیای بیرون فکر نکنم. در همین چهاردیواری خودم بشینم و چایم را بخورم و کارم را بکنم و کتابم را بخوانم و فیلمی ببینم و با گیلی بازی کنم و معدود دوستانم را دعوت کنم.
آن بیرون جنگ است. همه افتادهاند به جان هم. صدای توپ و تفنگ نیست اما من میشنومشان. پرده ها را محکم میکشم و درها را قفل میکنم. به دنیای خانهام پناه میبرم. دنیای بیرون برایم کوچک است، خفهام میکند.
رو ,کنم ,فکر ,بیرون ,هم ,» ,که این ,به دنیای ,و با ,دنیای بیرون ,را بکنم

درباره این سایت